ناراحتم ؟
اصلاً
نگران؟
شاید!
و خوشحال؟
حتماْ
چون ...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:12 توسط او
|
هنوز فرق قرنی با نجات الهی را نمی دانم
راستی فرقی کجاست وقتی ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:2 توسط او
|
بازم چنتا شعر داشت تو این کله ی خراب با سرعت خودشو بیرون مینداخت ولی قلم و کاغذ یا هر چی، برای نوشتن همراه نداشتم و بازم شب بود و تنها بودم تو خیابون
ببخشید که بیشتر از دو سه خط از هر کدوم یادم نمونده
نه هر روز، نه دیروزُ پریروز
آن لحظه که لبخند ببینم به لب دوست
مرا عید همان لحظه همان روز
که لبخند ببینم به لب دوست
و نوروز من آن روز

راستی دلم هواتو کرده بود رفتم یه جایی
یه جا پر از خاطره
خاطره هایی که رنگی نبودن
بعضیا سفید بعضیا سیاه
نه! فکر نکی تنها بودماااا نه ! من بودم و خاطره ی تو
...
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:10 توسط او
|
خدا !
می بینم که تو هم خوشحالی که خنده هاشو میبینی
ببین چقدر خنده به لبای کوچیکش میاد
آره، تو هم ازینکه با کسییه که دوسش داره خوشحالی
آره !
می دونم تو هم خوشحالی
می دونم تو هم دوسش داری
خدا !
می گن هر کی رو بیشتر دوس داری،
جام بلا بیشتر بهش میدی
آره ؟
خدا جون بیا یه کاری کنیم
بیا غماشو بده من بزار همینجوری قشنگ بخنده
بیا و اون نگرانی که همیشه تو نگاشه هم بده به من بزار فقط برق شوق تو بلور چشاش ببینیم
بزار بشینیم و عشق بازی این کبوتر با اون پرستوی خاکستری رو ببینیم
بزار دلبری کردن برا یارش رو ببینیم
خدا !
خدا !
خیالم راحته چون تو هم همیشه باهاشی
خدا !
می دونم تو هم دوسش داری
خدا ...
...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:0 توسط او
|
باقیِ این یک مصراع را هنوز به یاد دارید ؟
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 5:12 توسط او
|
آری فراموشت کنم، چندیست تمرین می کنم
من می توانم، می شود، آرام تلقین می کنم
سخت است، اما می شود، در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم، هم صبح بازی می کنم
حالم که عالی، خوب، بیست، تا بعد بهتر می شوم
فکری برای این دل بی قید و شادان می کنم
از جنب و جوش افتاده ام، دیگر نمی گویم به خود:
وقتی عروسی می کند آندم نگاهش می کنم
کم کم ز یادم می روی، شاید که نا ممکن بود
اما چو قول داده ام ، صد بار تمرین می کنم
(پیدا کنید افعال معکوس را)
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 18:17 توسط او
|
یارب این نوگل خندان که سپردی بمنش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشد بصد منزل دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
به ادب نافه گشایی کن ازان زلف سیاه
جای دلهای عزیزیست بهم بر نزنش
گو دلم حقّ وفا با خط و خالت دارد
محترم دار درآن طره ی انبر شکنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سَرِ ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه ی بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:47 توسط او
|
دیگه عاشق دوستم نیستم !
آخه با عشقم دوست شدم ...
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 3:33 توسط او
|
هنوز به خودم نیومدم، دارم فکر می کنم که از اولش تا حالا چیا شده، تلاش می کنم چراها رو بفهمم.
دیروز یه دوست خوب پیدا کردم
البته اینطور فکر می کنم
نمی دونم
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:32 توسط او
|
نَه، نمی گم
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:56 توسط او
|